بی آرزویی

بی آرزویی هم بد دردیست ! تو که هر چه که اینجا بود و با ما بود ، بردی همین \" بی دلی

\" بسمان است به خدا ! آرزوهایم را پس می دهی ؟ تو که آموزگارعدالت بودی تو که تمام

واهمه ات این بود : مبادا روزی ؛ جایی صنوبری زیر پای خطای تو بشکند و کسی آن بالا

بالاها ببیندت ! تو که می ترسیدی از قهر خدا .. ! وقت تنگ است ! سپیده که بیاید ، سوار

اولین قطار خواهم شد و بی دلهره از سرانجام ِ بی بازگشت ِ این تصمیم تو خالی دریاهای

بعد از تو را پارو خواهم زد !! تنها می ماند همین یک کلام : این بار؛ بی باران به بدرقه ام بیا

که پر باران ترینم این روزها ! "

/ 0 نظر / 11 بازدید