دلم یک دیوار میخواهد تا نگفته هایم را حک کنم دیگر کاغذ مجالی برای سرودن ندارد
دلم یک سبو می خواهد تا مقدس فریادنشدنی ام در آن موج بزند
دلم شکسته است امروز اما دیگر دلی نمی خواهد تا اورا دریابد
دلم دیوار می خواهد تا بر او مشت بکوبم او “هم طاقت دلم را دارد هم طاقت مشتم “و بر سرم فرو نخواهد ریخت.

      ..................................................................................    ......................    

جدیدا با دیوار حرف میزنم!
میدونی...از شخصیتش خوشم اومده یه جورایی!
محکمه...ثابته...آرومه......
                         .......................................                 ...........................

چقــدر باید بگذرد؟؟
تا مـن
در مـرور خـاطراتم
وقتی از کنار تــو رد می شم.......
تنـــم نلــرزد.....
بغضــم نگیــرد.......